صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

255

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

ديه - كه تپّه‌اى ريگزار و بزرگ و كوه مانند بود - عبور كرد و به بدر نزديك شد . ( 1 ) پيامبر به عمليّات شناسايى مىپردازد پيامبر ، شخصا با رفيق غارش ، ابو بكر صديق به عمليات شناسايى منطقهء بدر مىپردازد و در همان حال كه هر دو پيرامون اردوگاه مكه به جستجو سرگرم هستند ، ناگهان به پيرمردى عرب برمىخورند . پيامبر ، از احوال قريش و محمد و يارانش و موقعيت اردوى هر دو طرف از او مىپرسد . آن پيرمرد مىگويد : تا خودتان را به من معرفى نكنيد ؛ چيزى نخواهم گفت : پيامبر مىفرمايد : وقتى تو سؤال را جواب دادى ، ما هم خود را به تو مىشناسانيم . آن مرد گفت : قرار بر اين باشد ؟ پيامبر گفت : البته . پيرمرد گفت : به من خبر رسيده كه : محمد و يارانش فلان روز از مدينه بيرون آمده‌اند ؛ حال اگر آن كس كه اين خبر را به من گزارش كرده ، راست گفته باشد ، او امروز در فلان جا مىباشد . يعنى ، مكانى كه اكنون لشكر مدينه در آنجا مستقر هستند . و به من خبر داده‌اند كه قريش فلان روز از مكه بيرون آمده‌اند ؛ حال اگر خبر دهنده راست گفته باشد ، آنان اكنون در فلان مكان مستقرند . يعنى ، جايى كه قريش در آنجا بودند . وقتى پيرمرد « 1 » از گزارش فراغت يافت . گفت : شما كى هستيد ؟ پيامبر فرمود : ما از آب هستيم و سپس از وى روى برتافت . آن شخص به شگفت آمد و گفت : از چه آبى ؟ از آب عراق ؟ ! ( 2 ) دستيابى به مهمترين خبر لشكر مكه عصر آن روز ، پس از آن كه پيامبر و ابو بكر بازگشتند ؛ پيامبر سه نفر از فرماندهان مهاجر ؛ يعنى ، على بن ابى طالب ، زبير پسر عوام ، سعد پسر ابى وقاص و چند نفر ديگر را براى كسب خبر دشمن به اطراف بدر فرستاد . آنان سر چاه بدر رفتند و دو جوان را - كه براى لشكر مكه آب مىكشيدند - ، يافتند . آن دو را با خود نزد پيامبر بردند . پيامبر در نماز بود . مسلمانان از آن دو سؤالاتى كردند . در جواب گفتند : ساقى قريش هستيم و ما را براى آب فرستاده‌اند . انتظار

--> ( 1 ) - اين پيرمرد ، سفيان ضمرى نام داشت .